عشقول
دل را چو به عشق سپردم چه کنم؟
دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟
من زنده به عشق توام ای دوست ولیک
از آرزوی روی تو مردم جه کنم؟
"سیف فرغانی"
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی ست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
"هاتف اصفهانی"
چون نیست مُقامِ ما در این دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطایی ست عظیم
تا کی ز قدیم و مُحدَث امّیدم و بیم
چون من رفتم ، جهان چه محدث چه قدیم
"خیام"
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اوّل بر نقد جان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی،گوی بیان توان زد
"حافظ"
اینم آخریش که واسه سعدیه:
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر در آمدو از پای در فتاد
مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
وامق چو کاش از غم عذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه و سَحَر فتاد
زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق،چو من بی خبر فتاد
بسیار کس شدند اسیر کمند عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک مظر مرا دو جهان از نظر فتاد
عشق آمد آنچنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد
بر من مگیر اگرم شدم آشفته دل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یک یک به در فتاد
اینارو..،بیخیال خودش میدونه البته اگه بخونه!!![]()